دختر مهربون مامان و بابا
دختر مهربون مامان و بابا
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 510 مرتبه

سلام به همه دوستداران وبلاگ صبا جون

از همگی شما عذر میخوام که طی حدود ٢ ماه گذشته متاسفانه نتونستم هیچ پستی برای صبا جون بگذارم

واقعا شرمنده ام که حتی نتونستم سال جدید رو به شما و نی نی های گلتون تبریک بگم

از همینجا از فرصت استفاده می کنم و سال جدید رو به همگی شما عزیزان و خانواده محترمتون تبریک عرض می کنم و از خدا میخوام که روزهای خیلی خیلی خیلی  خوب و خوشی برای شما رقم زده باشه.

دلم برای همگی شما خیلی تنگ شده و ناگفته نمونه که تمامی پست های جدیدتون رو تو این مدت با دل و جون خوندم و لذت بردم با عکس ها و نوشته های زیباتون لحظات خوشی رو سپری کردم

راستش یه وقتایی حس می کنم اصلا رو فرم نیستم و حس و حال نوشتن ندارم برای همین صبا جونم پست هاش خیلی دیر به دیر به روز میشه امیدوارم مامانی رو ببخشه

چون روزهایی که گذشت اتفاقات تلخ و شیرین زیادی داشت نوشتن تک تک اتفاقات رخ داده خیلی سخته ولی خلاصه بگم که روز ٢٢ ماهگی صبا جونم مصادف شده بود با روزهای پایانی سال (٢٩ اسفندماه) و متاسفانه نتونستم تبریک اون روز رو بهش به موقع تبریک بگم.

و اما ایام نوروز که ١٣ روز با صبا جونم حسابی صفا کردیم و تو خونه حسابی بهمون خوش گذشت و چون هوا کمی سرد شده بود بابا جونی رضایت نداد که بریم سفر که یه وقت خدایی نکرده مریض نشی عزیزم و تمام تعطیلات رو مشغول دید و بازدید و به قول بعضی ها خاله خاله بازی شدیم ولی همین کار هم لطف و صفای خاص خوش رو داره

روز سیزده به در هم با خانواده عموها و بابا بزرگ اینا رفتیم سمت جنگل های شیان که حسابی کلافه شده چون جایی که نشسته بودیم روی بلندی بود و چون شیب داشت نمی تونستی راحت حرکت کنی برای همین فکر می کنم بهت خوش نگذشت اما به هر صورت خوش گذشت

دو هفته پیش هم متاسفانه حاجی بابا یه دفعه مریض شد و حدود یک هفته ای بیمارستان بستری شد و حسابی فکر همه ما رو مشغول کرد اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مشکل خاصی نبود و به سلامتی مرخص شد.

طی یه عملیات انتحاری هم یه سفر دو روزه شمال تا سلمانشهر ا خانواده باباجونی (عموها وعمه ها و...) رفتیم که اون هم خیلی خوب بود چون تو که عاشق تاب بازی هستی حسابی تاپ سوار شدی و چون دختر عمه ها هم کنارت بودن حسابی شاد شاد بودی

و اما روایت تصویری روزهای گذشته

عکس روز ٢٢ ماهگی

ایام عید که تو خونه بودیم

شب عید منزل بابا بزرگ

یواشکی باراکا خوبدن صبا خانوم

عید دیدنی خونه عمه جون که مشغول بازی منچ هستی مثلا

صبا جون در حال مطالعه کتابهاش

 

 

 یکی از شعرهایی که من و عشقم صبا با همدیگه همخوبی می کنیم

عشق منی تو

عمر منی تو

نکنه که از من دل بکنی تو

کلمه «تو» رو صبا جونی میگه و بقیه رو مامانی

عزیزم می میرم برات دوستتت دارم

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 521 مرتبه

عزیز دلم سلام

هر روز که می گذره وابستگی من و بابای بهت هزار مرتبه بیشتر میشه

از بس که رفته رفته کارهات بامزه تر میشه و زبونت شیرین تر

تازه گی ها کلمات جدیدی یادگرفتی که خیلی بانمک با اون صدای دلنشینت اداشون میکنی

قربون اون صحبت کردنت بشه مامانی

دوستتت دارم باتمام وجودم با اینکه الان تو یه سنی هستی که واقعا با غرغر کردن و گریه کردن ها و لج بازی و بهانه گیری هات من و بابایی رو خسته کردی ولی بازهم عاشقانه دوستت داریم عزیزم

و اما کلمات جدید

اول از همه اینو بگم که اسم قشنگت رو یک هفته ای میشه که یاد گرفتی

ولی جالبه که «صبا» رو «صببا» میگی و خیلی ناز و خوشگل ادا می کنی

اشاره می کنم به بابایی میگم صبا جون مامانی اون کیه؟ 

میگی: «باببا»

میگم من کیم؟ میگی «مامما»

بعد میگم مامانی شما کی هستی؟ با اشوه تمام میگی «صببا»

میگم صبا جون مامانی عشق مامان کی؟ می گی «صببا»

عمر مامان کیه «صببا»

نفس مامان کیه «صببا»‌

خلاصه این دیگه شده سوژه

من هم که عشق می کنم وقتی اینطوری صحبت می کنی.

کلمات جدیدی که یادگرفتی:

موس (موش)؛ خگوش (خرگوش) ، شُتُ (شتر) ، ما (ماهی) ، ماست، اسب ، جوجو، شی دی (سی دی) ، خواب، عسل ، نون، موز، ننه، آب، به به، آبووَ (آبمیوه)، سیب، ژج (ژله)، ایجا (اینجا)، اتل متل تولوله و بقیه قسمتهای شعر که با زبون خودت ادا می کنی - عن قزی (عم قزی)، توپ

بیه (بله- اون هم فقط موقعی که عموزنجیر باف بازی می کنیم- جالبه که آخرش هم میگم بابا اومده با صدای چی؟ میگی صببا)

لی لی (یعنی لی لی حوضک) ،قاق قاق قاقا (خروس) به جای اینکه اسمش رو بگی صداش رو درمیاری

تا جایی که مامانی یادشه نوشتم برات عزیزکم

دوستت دارم خیلی خیلی زیاد

 

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 469 مرتبه

 

تولد همه خوبیهاست

تولد تمام زیباییهای زندگی

امروز روز توست

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم

چه کسی چشم های تو را رنگ کرده است؟

چه وقت دیگر  گیتی تواند چون تویی را بزاید؟

فرشته ای فقط در قالب یک انسان !

فقط ساده می توانم بگویم :

عزیزم تولدت مبارک

 

 

٢٠ ماه از چشم گشودنت به این دنیای زیبا  گذشت عزیزم

تولدت مبارک نازنین ترین دختر دنیا

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 579 مرتبه

دختر ریزنقش مامان

11

ای شیطون

دخملم رو پشه خورده

عکس شیطنت های شبانه



موضوع :
تاريخ : شنبه 1 بهمن 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 514 مرتبه

سلام عزیز دل مامانی (به قول خودت سََ)

دختر گلم ١٩ ماه از اولین روزی که در آغوش گرفتمت میگذره

روزهایی که با لذت شیرین با تو بودن سپری شد تا وقتی کنارمون نبودی حس زیبای یک مادر رو خیلی خوب درک نمی کردم

ولی حالا خوب می دونم که عشق و محبت بین فرزند و مادر یعنی چی

حالا می فهمم چرا مادرا عاشقن اون هم یه عشق بی توقع

آخه خداوند یه لطف بزرگ در حقشون کرده و اون هم هدیه کردن فرشته های آسمونی به مادران زمینی

خدای مهربون ١٩ ماه پیش در روز ٢٩ خرداد ٨٩ یکی از اون زیباترین هدیه هاش رو به من و بابا رضا عطا کرد امیدوارم که لایق بوده باشیم

بدون وجود تو دیگه این دنیای بزرگ با اینهمه عظمتش برام معنایی نداره

عزیزم دوستتت دارم عاشقتم

تولدت شیرینترین روز زندگی مامان و باباست عزیزم

چند کلمه جدیدی که تا الان یادگرفتی قربونت برم

سَ (سلام) - ناز - جوجو- اسب - تو (توپ)- عجی (عزیزم)- آب- لب - مو

صداهای جدیدی که با اون چهره دوست داشتنی از خودت میسازی

صدای پیشی- جوجو- خروس- ببئی- گاو- هاپو

نشان دادن شکل حیوانات و شخصیت های کتابها

قوبونت برم

عزیزم وصف چهره قشنگ و شیرین زبونیهات کار ساده ای نیست چون باید دوستای مامانی باشن و ببینن که چقدر ناز میشی موقع حرف زدن

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 آذر 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 530 مرتبه

سلام مادر جون

سلام الهه خوبی و زیبایی

تو یه فرشته پاک و مهربونی که خداوند به من و بابایی عطا کرده

خیلی وقتا وقتی میام تو وبت با خودم میگم چی بنویسم، چی بگم. اینهمه لحظه های خوشی و ناخوشی رو چطور میشه درچند سطر خلاصه کرد.

خیلی وقتا اینقدر ذهنم درگیر میشه که خدایا چی بنویسم آخه میدونی مامان جون خیلی چیزها تو دلمه که دلم میخواد باهات درد دل می کنم ولی وقتی می بینم نمی تونم بالاخره از نوشتن صرف نظر می کنم و راستش بی خیال می شم

البته فرشته نازم میدونم این خودخواهی که مامانی فکر کنه اینجا جایی که میشه درد دلها رو نوشت چون این وب یه فرشته ناز که از خیلی از مشکلات این دنیای فانی و بی وفا خبر نداره پس نمیشه از ثبت شادترین لحظه های زندگیش تو وبش دریغ کرد

مامان جونم وقتی بزرگ بشی می فهمی که حتی خوشبخت ترین آدم های روی زمین هم همیشه غم هایی تو دلشون هست که شاید با خودشون به دنیای باقی می برن و پیش هیچ کس درد دلشون رو بازگو نمی کنن

مامانی هم یه وقتایی غم تو دلش سنگینی می کنه ولی چه فایده که حتی کلمه ای از اون رو نمی تونم به تو که همه وجودمی بگم چون نمی خوام از حالا حتی به اندازه سر سوزنی غم رو حتی حس کنی و یا حتی تلفظ کنی

بگذریم مامانی این روزها هم مثل همیشه اتفاقات تلخ و شیرین زیادی رخ داده

اول از همه باید بگم که الان توی ماه محرم هستیم که ماهی که سررور و سالار شهیدان عالم «امام حسین (ع) و یاران باوفاش به شهادت رسیدند

این ماه به خودی خودش خیلی غمبار و راستش یه غمی که احساس می کنی با هیچ لحظه شادی نمیتونی ازش فاصله بگیری من همیشه این حس رو دارم مامانی

امیدارم که همه ما رهرو آن امامان عزیز باشیم و بتونیم ذره ای از ایمان اونها رو تو دلمون همیشه زنده نگه داریم. آمین

از کارهایی که تو این مدت یاد گرفتی بگم که خیلی بامزه است.

یکی اینکه تو دهه اول محرم تو فرصتهایی که دست داد که البته به خاطر ناآرومی شما خانومی خیلی کم بود هرازچندگاهی از منزل خارج می شدیم و تو هم مثل همه نی نی های هم سنت وقتی صدا طبل دسته های عزاداری رو می شنیدی شروع می کردی به انجام حرکات موزون و درست تو اوج غمی که تو دل آدم با دیدن این دسته جات عزاداری می نشست با دیدن حرکات تو خندمون می گرفت.

و جالب تر از اون اینکه همزمان با نانای شروع می کردی به سینه زدن

الهی دورت بگرده مامانی نمی دونمی چقدر دوستت دارم مامانی یه وقتا وقتی از همه مشکلات می برم فقط و فقط به تو فکر می کنم که هدیه خدایی و من باید این هدیه رو که از طرف خالق همه عالم و آدم دریافت کردم به خوبی مراقبت کنم عزیزم

تو دنیای منی و از خدای مهربون می خوام کمکم کنه تا بتونم با تمام توان از این هدیه نگهداری کنم

چند تا کلمه دیگه با زبون شیرینت یاد گرفتی که خیلی موقع ادا کردنشون شیرینتر میشی (البته میدونم که کمه ولی همینش هم برای من یه دنیا لذت میاره خوشگلم)

دَ (دست)، بابا ، ماما، اَنا (انار)، نَ (نسترن) ، با (پا) ، عم (عمه)، اَدُ (الو) ، داخِ (داغ) و هزاران کلمه نامفهوم که ای کاش می فهمیدم تو دل مهربونت چی میگذره که اونها رو به زبون میاری

اما بگم از تماشای سی دی که واقعا دیگه من و بابایی تمام وقتایی که خونه هستیم باید مشغول تماشای کارتون باشیم چون شما یه لحظه هم تحمل اینو نداری که وی سی دی خاموش باشه حتی اگر حوصله تماشای کارتون هم نداشته باشی ترجیح می دی که روشن باشه و صداش به گوشت برسه

اگر هم شبکه عوض بشه با غرغر فراوون تمام کنترلها رو تحویل من یا بابایی میدی یعنی اینکه برام سی دی بگذارید، ما هم که ظاهرا چاره ای جز تسلیم شدن نداریم.

البته ناگفته نماند که به قول بعضی ها من دلم نمی خواد شما اینطوری باشی که مدام با غرغر و گریه بخوای به خواسته ات برسی ولی یه وقتایی واقعا به شما و هم سن و سالهات حق میدم که غر بزنید چون واقعا راهی برای تخلیه انرژی تو این آپارتمان های کوچیک و قوطی کبریت ندارید.

تازگی ها به شدت علاقمند شدی که به مامان و بابا تو انجام کارها کمک کنی مخصوصا موقع جمع و پهن کردن سفره غذا و پهن کردن رختخواب برای خواب

کلی ذوق میکنی وقتی ازت میخواهیم که کمک کنی

یه کار جالب دیگه: وقتی که خوراکی میخوری و می ریزی رو زمین و حسابی فرش و مبل ها رو کثیف می کنی با سرعت میرس سراغ کابینتی که توش جاروی دستی رو گذاشتیم، بعد جارو دستی رو میاری که فرش و مبل رو جارو بکشی

الهی قربونت بشم عزیزم

تازگی ها از یه ترفند تازه استفاده می کنی تا حداقل یا من یا باباجونی کنارت بشینیم. وقتی که من مشغول کار تو آشپزخونه هستم خیلی خوشایندت نیست و دوست داری حتی موقع تماشای کارتون کنارت بشینم برای همین میری بالای کاناپه می ایستی و چون درست نمی تونی تعادلت رو حفظ کنی و هر آن ممکنه که بیفتی من همیشه سریع دست از کارم می کشم که بیام پیشت تا بشینی

ولی ناقلا تو از این محبت و نگرانی من سوء استفاده می کنی و این شده یه بهانه برای اینکه ما کنارت باشیم. فدای تو من هم با تمام وجودم دوست دارم حتی ثانیه ای ازت دور نباشم ولی واقعا چاره ای نیست چون اگه هر دو بشینیم پس کی کارهای خونه رو انجام بده مامانی . اون وقت هر شب نه از شام خبری و نه از غذای شما که واقعا پروژه ای شده درست کردنش

علاقه شدیدی به بازی کردن با بچه ها داری و تنها درصورتی که یه بچه کنارت باشه یه کمی من و باباجون آسایش داریم درغیر اینصورت با تمام توانت انژری من و بابایی رو به صفر می رسونی

بابایی که یه وقتایی به قدری کلافه میشه که میگه من دیگه ضعف اعصاب گرفتم.

خوب در کنار همه این شیرینی ها شیطنت هات هم جای خودش رو در زندگی ما داره عزیزم

با همه اینها میخوام بگم با تمام وجودمون دوستت داریم و شدی همه زندگی ما

از همه این حرفا بگذریم یه اتفاق شاد دیگه هم تو این ماه بود که چون مصادف شده بود با ماه محرم خیلی نشد که شادی کنیم ولی با عمه ها و عموها چند ساعت خوب رو به مناسب سالگرد ازدواج من وباباجونی روز23 آذر ماه دور هم سپری کردیم . یه کیک خوشگل هم خریدیم که حتما عکسش رو تو وبت میگذارم (مامانی یادم نرفته به خدا که قول دادم چند تا از عکس از مناسبت های مختلف برات بگذارم چشم در اسرع وقت حتما به قولم عمل می کنم)خجالت سالگرد ازدواجمون برای من از بهترین روزهاست چون ثمره این ازدواج میمون و مبارک بودن باباجونی تو زندگیم و وجود توست که همه زندگیم هستی

و اما زمان فرارسیدن واکسن 18 ماهگی که واقعا از حالا فکر من رو مشغول کرده . تصورش هم برام دردناکه که ببینم بهت سوزن می زنن ولی چه میشه کرد مجبوریم این کار رو بکنیم و باید روز پنج شنبه 1 دی ماه برای زدن واکسن بریم مامانی. انشاءالله که به راحتی سپری بشه.

 یه قول دیگه هم بهت می دم جگرگوشه مامان

(قول میدم دفعه دیگه که اومدم وبت رو خوشگل و زیبا کنم) چون خیلی وقته که فرصت نکردم این کار رو انجام بدم.

راستش من مثل خیلی از مامانای خوب تو این وبلاگ زیبا نوشتن رو بلد نیستم. مثل مامان ماهان جون یا مامان گیسو جونم که مثل نویسنده های ماهر می مونن و من عشق میکنم از خوندن مطالب زیباشون و همیشه از خداوند به خاطر خلق اینهمه احساس و زیبایی در وجود همچین آدم هایی تشکر می کنم.

 گرچه زیبا ننوشتم و زیبا نگفتم ولی عشق من به تو به حدی است که حتی اگر موقع مرگم هم ببینم از مرگ من ناراحتی و عذاب می کشی اگر اون لحظه هم به من بگی مادر بخند می خندم تا تو شاد باشی و بخندی عزیزم. این یه شعر آذری که من واقعا به محبت مادری تشبیهش می کنم. (گورسم سنی چوخ اینجیدیر اولمگیم، اولندد گولجگم گول دِسَن)

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 30 آبان 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 506 مرتبه

سلام دختر قشنگ و نازنینم

 

باورم نمیشه که از عمر نازنینت ١٧ ماه گذشت و دیروز وارد ماه ١٨ شدی

تولد ١٧ ماهگیت رو با تمام وجودم بهت تبریک می گم و از خداوند بزرگ میخوام همیشه و در همه حال پشت و پناهت باشه

باور کن قشنگم از همین حالا دل تو دلم نیست برای واکسنی که باید پایان ماه ١٨ برات تزریق بشه . از حالا نگرانتم و امیدوارم خیلی راحت این واکسن هم سپری بشه

دوستت دارم بیشتر از همیشه و روز به روز دلبستگی ها و وابستگی هام بیشتر میشه و نگرانیهای مادرانه هم به همون نسبت بیشتر

چند تا عکس هم روز ٢٩ آبان ماه یعنی پایان ١٧ ماهگیت گرفتم که حتما در اسرع وقت تو پست بعدی برات می گذارم عزیزم

تصمیم گرفتم از این بعد تو این روزهای مبارک حداقل یه جمله زیبا تو وب برات بنویسم

جمله این ماه:

دخترم  سعی کن در زندگی همیشه مثل دیگ زودپز باشی،  یعنی از اوج جوش آوردن هم سوت بزنی



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 آبان 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 471 مرتبه

سلام به دختر ناز و مهربون مامان

قشنگم واقعا بايد ماماني رو ببخشي از اينهمه كوتاهي كه در حق وبلاگ شما مي كنه نازنينم

خوب مقصر خودتي عزيزم كه فرصت نوشتن به مامان نمي دي خوشگلم

اين روزها خيلي خيلي خيلي دوست داشتني و شيرين شدي و در عين حال شيطون

كارهاي جديدت خيلي بامزه است و آدم دلش ميخواد بخوردت

هنوز كه با تنيلي بسيار حرف نمي زني ولي با ايما و اشاره و كلماتي كه خودت معناشون رو ميدوني با من و بابا جوني صحبت مي كني

تنها كلماتي كه به خوبي ادا مي كني و معناش مشخصه «نه - كو - ايناش (ايناهاش)» و بقيه كلمات به صورت مفهومي ادا نمي شه

ياد گرفتي هر سوالي كه ازت مي پرسيم با «نه» جواب مي دي حتي اگر جوابت «بله» باشه مي گي نه

ازت مي پرسم صبا جون ماماني ميخواي سي دي ببيني؟ مي گي نه در حالي كه اصرار زياد داري كه سي دي كارتونت رو بگذاريم تو VCD

دحترم ماماني رو دوست داري ؟ نه

بابا رو دوست داري ؟ نه

نمي خواي بخوابي؟ نه

خلاصه فقط و فقط نه

وقتي مي خواي كارتون هاي مورد علاقه ات رو ببيني كنترل تمام دستگاه ها رو تو دستت با يه سي دي مياري برا من و بابايي و بعد هم شروع مي كني به غرغر كردن و رسوندن درخواستت با كلمات شيريني كه ادا مي كني!!!!

هر چيز كوچيك و بزرگي كه تو دستت داري بازي مي كني ميگذاري بين دو تا پاها و يا لباست غايمشون مي كني و بعد مي گي «گو» (يعني كو) چند دفعه مي گي «گو» بعد پاهات رو از هم باز مي كني و ميگي «ايناش»

تمام اعضاي بدنت رو به خوبي ميشناسي و نشون مي دي

حسابي عاشق رقص و ناناش ني ناش شدي و منتظر يه آهنگ شادي كه بهونه دستت بياد برا ناناي كردن

دور خودت مي چرخي  يا اينكه روي زانوهات ميشيني و مدام بالا و پائين مي پري

قربون اون رقصيدنت كه دل بابايي رو برده حسابي

ياد گرفتي لباي خوشگلت رو غنچه كني و براي كسايي كه دوست داري بوس بفرستي

مدتي بود كه موقع تعويض پوشكت بهونه مي گرفتي تازگي ها خوشت اومده تو آينه ي مقابل روشويي خودت رو ببيني و ادا در بياري

برا همين من هم از اين علاقه ات به آينه استفاده مي كنم و وقتي ميخوام پوشكت رو عوض كنم ميگم صبا جون ماماني بريم تو دستشوئي ببينيم اون دختر خوشگله چي ميگه يه دختر خوشگل تو آينه است ميخواد تو رو ببينه ماماني. با اين بهانه فوري ميای تو بغل من و با علاقه زل ميزنی به آينه

قربونت برم الهي ماماني

دورت بگرده مامان

لحظه به لحظه با تو بودن برام يه دنيا خاطره شيرينه كه نوشتن همه اش محاله

تازگي ها خيلي حرفا رو بهتر درك مي كني و از تن صداي من و بابايي تشخيص مي دي كه بعضي وقتا داريم دعوات مي كنيم

به محض اينكه كار خطرناكي انجام مي دي يا شيطنتي مي كني و باهات كمي بلند صحبت مي كنيم شروع مي كني به گريه كردن . يعني اينكه چرا دعوات كرديم

مخصوصا وقتي كه من چيزي بگم فوري گريه مي كني و ميري سراغ بابا رضا (يعني اينكه مامان منو دعوا كرد) وروجك من فدات بشم

شبا تا وقتي كه كلا همه برقها و تلويزيون خاموش نشه و بابايي كنارت نخوابه نمي خوابي

واي واي واي از همه بامزه تر شعر خوندنته كه من عاشقشم

بهت ميگم صبا جون ماماني! يه شعر برا ماماني مي خوني

شروع مي كني به خوندن

«دد مد خو د نا»

«خودا ننه خودانا»

با آهنگ و شيرين همينطوري اين كلمات نامفهوم رو تكرار مي كني و صدات رو نازك و كلفت و بابا و پائين مي كني

عشق مامان همه اينها رو گفتم كه بگم

برام مهمتريني و عاشق همه كارهاي خوب و بدتم

مي ميرم برات نازنين

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 7 مهر 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 638 مرتبه

.

ای همه آسمانِ شده، خیره‌ به هر نگاه تو

چشم رضا ستاره شد، مانده کنارِ ماهِ تو

لشگرِ حوریان ببین، برگِ خزانِ مقدمت

آمده‌ تا که بال خود، فرش کند به راهِ تو . . .

ولادت حضرت معصومه(س) بر شما مبارک

 

دختر نازنینم

امید زندگی مامان ، نفسم ، بند وجودم

همه روزهای عمرم رو تقدیم وجود نازنینت می کنم و از خداوند می خوام تو رو پیرو راه صاحب نام امروز حضرت معصومه (س) و حضرت فاطمه زهرا (س) قرار بده 

خدایا توفیق بده تا دختر نازم رو طوری پرورش بدم و تربیت کنم که واقعا پیرو راه ائمه باشه 

دخترم از زمانی که خداوند تو رو به من هدیه کرد هر روز برام روز دختر  

چون بدون تو دیگه زندگی برام معنا و مفهومی نداره عزیزترینم

خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتت دارم عزیزم

عاشقتم قشنگم

روزت مبارک

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 مهر 1390 | نویسنده : مامان و بابا
بازدید : 536 مرتبه

غذاهای مورد علاقه اش: کتلت - آبگوشت- سوپ - استمبولی - خوراک گوشت، ماکارونی، سیب زمینی (سرخ کرده، تنوری و آبپز با کره) - از ميوه ها هم سيب و هلو،  هندوانه، پرتقال، آلو قرمز، شليل و موز

کارتون های مورد علاقه اش: shaun the sheep (سگ گله و گوسفند زبل) مخصوصا شعر و آهنگش رو خيلي دوست داره و باهاش ناناي مي كنه - شعر كارتوني حسني نگو یه دسته گل- ململ و گلي جون كه شبكه دو پخش مي كنه - شهر دونه ها (خاله شادونه و دوستاش)

بازي هاي مورد علاقه- تاپ سواري- كتاب خوندن - توپ بازي - بازي با اسباب بازيهاي فكري مثل برج هوشين - صحبت كردن با عروسكهاش البته به زبون خودش - كلاغ پر- دالي موشه و آب بازي

شعرهاي مورد علاقه اش- لي لي حوضلك - اتل متل توتوله - عروسك خوشگل من - عروسك قشنگ من قرمز پوشيده--- - توپولويم توپولو - يه توپ دارم قلقلي

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وب متعلق به دختر کوچولوی نازی به اسم صباست که مامانش دوست داره خاطرات دوران کودکیش رو تا جایی که بتونه براش ثبت کنه. البته اگر بابایی هم فرصت داشته باشه حتما تو این کار کمک می کنه. در ضمن نظرات دوستای خوبش خیلی میتونه به بهتر شدن وب این فرشته کوچولو کمک کنه.... پس صبا جون منتظر نظرات خوب همه دوستداران وبلاگشه.

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 10 نفر
بازديدهاي ديروز : 41 نفر
بازدید هفته قبل : 114 نفر
كل بازديدها : 76246 نفر
امکانات جانبی